دوشنبه بیست و نهم مهر 1387
سفر به آفریقای ایران ( 2 و پایانی )

گازبُر

هنوز می توان قوطی های خالی کنسرو و رانی و پپسی های اعلای زیادی را در اطراف یورتگاه چنگیزخان ـ یاغی معروف بلوچ ـ در منتهی الیه شرقی ولایت گازبُر مشاهده کرد . گازبر جلگه هموار و نسبتا مدوری است محصور در میان کوهها با انواع درختان خرما که نامنظم بر فرش زمین نشسته اند . تقریبا آبادی است خالی از سکنه و از تپه مقابل که نگاه می کنم فقط دو پسر بچه ۱۲ - ۱۰ساله در متن جلگه پیداست که سر به دنبال یکدیگر گذاشته اند که یکی شان مثل باد از تنه نخلی بلند بالا می رود .

انگار تاریخ این سرزمین را با خون نوشته اند . نمداد سرزمین جنگ ها و جدل های قومی دسیسه های  زنان سران و کشتار درون گروهی مردان جنگجویی است که بیشترشان به تیر سرخ مرده اند . نمداد سرزمین کشمکش های فراوان بین سالارهای بشاگرد و فرامرزی های نمدادی ، بین سران متهور منطقه و ناروئی های بلوچستان ، بین فرامرزی ها و جاویدان های کوهستان های شمالی در قدیم و ناحیه ای امن برای یاغی های دور و نزدیک در سال های اخیر بوده است .

هر وجب از خاک این سرزمین گویای دهها خاطره از جنگ و قتل و غارت و مرگ است و هنوز کشته شدن ۱۴ نفر از سران مشهور ایل فرامرزی در تنگه « هوشفت » در نیمه دهه شصت که به کمین گاه رئیسی ، جاویدان ها افتادند در اذهان مردم ولایات جنوب زنده است .

حاکمیت نمداد در گذشته با « کُرویی ها » بوده که امروزه با فامیل احمدی در شهرستان های کهنوج و رودبار ساکن هستند . بعدها فرامرزی ها بر « کرویی ها » می شورند و حکومت را به دست می گیرند . سران فرامرزی که تقریبا همه از یک خانواده به حساب می آیند به لحاظ تهور و بی باکی در تمام این سرزمین شهره بوده اند ، و در جنگ با جاویدان ها بود که تقریبا بنیادشان برافتاد و مابقی مثل کرویی ها مدت هاست که به شهرها کوچ کرده اند .

هوا به شدت گرم است . سهراب اصرار دارد که ما را به روستایی پرجمعیت و فقیر در همان حوالی ببرد ، اما وقت تنگ است و گرما هلاک کننده ، و آخرین تکه یخ ترموس هم تمام شده است ، برمی گردیم در حاشیه جاده تنگه ای است با نخیلات بسیار که از گازبر تا میل فرهاد کشیده شده است و آن طور که سهراب می گوید ، این باغ ها متعلق به اربابانی هستند که سال هاست از این منطقه کوچ کرده اند . این طور که به نظر می آید عامه مردم که جمعیت انبوه منطقه را تشکیل می دهند نه آنچنان دستی در آب دارند و نه در سرزمین و معاششان بسته به همان دامداری اندک است که در سال های بی باران آخرین رمق خود را می گذراند .

 میل فرهاد

« میل فرهاد » کوه نیست ، سنگی است عظیم الجثه ، پرهیبت و دیدنی که بیش از هزار متر ارتفاع دارد . مثل کله قندی که در سطح صاف و صیقلی آن حفره های بسیار ایجاد کرده باشند . میل فرهاد از عجایب جنوب است و جان می دهد برای صخره نوردی ، در زمستان های خوب آب و هوای نمداد ، بومی ها بر این باورند که که روزگاری « فرهاد » اسطوره کوه کن و عاشق ایرانی گذارش به این ناحیه افتاده و این کوه عصای دست او بوده که جا مانده ، در مورد کوهها و تپه های اطراف هم افسانه های بسیار ساخته اند . بر این باورند کوهی را که در ۴۰ - ۳۰ کیلومتری شمال این منطقه واقع شده بالش فرهاد محسوب می شده و پاهایش را که جمع کرده تپه ای دراز از خاک زیر پاهایش در جنوب شکل گرفته .

محمدحسین فرامرزی ، عضو شورا و فروشنده شرکت عشایری که در پای کوه میل فرهاد ساکن است می گوید : این کوه ۱۵۰۰ متر سنگ یکپارچه است و صعود به آن کار هر کسی نیست الا چند تن از بومی ها که از قدیم به شیوه بالا رفتن از آن آشنا هستند . صعود به نوک قله تقریبا دو ساعت و نیم وقت می برد ، اما فرود آمدن بسیار مشکل تر است . روی قله سطحی هموار قرار دارد که بر آن آثاری از یک عبادتگاه قدیمی مشهود است . تقریبا حدود 12 قطعه سنگچین و محراب مانند ساخته شده رو به قبله ، که به درستی مشخص نیست به چه دوره ای مربوط می شوند .

در بعضی از نقاط این کوه درخت های سرسبزی وجود دارند که به احتمال باید چشمه های آبی هم در آن نقاط وجود داشته باشد ، اما دسترسی آدمی به علت سطح صاف و پرتگاههای خطرناک غیر قابل امکان است ضمن اینکه در ارتفاعات بالاتر می شود بوته های درمنه که گیاهی است سردسیری است را هم مشاهده کرد .

این کوه جای امنی برای شکارهاست که دست هیچ شکارچی به نقاط شکارگیر آن نمی رسد . وقتی که باران ببارد از کوه آبشارهای زیبایی جریان می گیرد که بسیار دیدنی هستند ، یعنی گرداگرد کوه سرشار از آبشارهای بلند بالای هزار متر خواهد شد ضمن اینکه « میل فرهاد » معدن عظیم گرانیت هم هست .

منازل فقیرانه و روستایی آبادی میل فرهاد در پای این دیو عظیم گرانیتی به طور نامنظم پراکنده شده اند . هیچ صدایی در این ظهر گرم خفه از آبادی درز نمی کند . پای سایه کهور جلو خانه محمدحسین فرامرزی نه نرم بادی می وزد که بیفتد توی چاک پیراهن های خیس از عرق و نه صدایی گرم و پر انرژی که نشان از نبض پرتپش زندگی کسی باشد، نداری مثل بختک بر سینه میل فرهاد نشسته است .

می پرسم : چرا شما هم مثل دیگر طوایف در جلگه رودبار ساکن نمی شوید که هم آب هست و هم زمین و هم امکانات ؟

محمدحسین فرامرزی می گوید :

ـ هی آغا ... ۱۲۰ خانوار از ماها را دولت برد و در حاشیه ریگزاری در جلگه زهکلوت اسکان داد که زیر ریگ روان و گردبادهای گرم وحشی اش نه کشاورزی جان نگرفت و نه دامداری مردم بیچاره شدند . دام هایشان تلف شد و اوضاع آنها دیگر از ما بدتر است .

شرکت عشایری که شما فروشنده اش هستید ، چند عضو دارد ؟

ـ شرکت ۲۲۰ خانوار دارد ، اما بیشتر مردم فاقد عضویت هستند .

چرا ؟

ـ چون پول ندارند .

مگر پول سهام چقدر است ؟

ـ صد هزار تومان ، بابا بعضی ها به خدا صد تا یک تومنی ندارند . کرایه شان تا اسلام آباد جور نمی شود ، آن وقت صد هزار تومان از کجا بیاورند . تازه همین هایی که سهامدارند کلی مشکل دارند . اول برج دوازده آرد گرفته ایم ، هر چه تماس می گیریم که سهمیه بیشتری بدهند فایده ندارد .

شما بر چه مبنایی آرد توزیع می کنید ؟

ـ طبق بررسی باید به هر نفر در ماه ۱۲ کیلو آرد داده می شد که رسیده به ۶ کیلو که همین مقدار هم گیر نمی آید . من از جیب خودم شاید حدود ۲۰۰ کیسه آرد خریدم و به مردم به صورت قرض دادم ، ولی از شما چه پنهان قید وصول پولشان را زده ام ، مردم به فلاکت افتاده اند .

مدرسه که دارید ؟

ـ مدرسه داریم ، اما هر سال حدود ۵۰ نفر از پنجم به اول راهنمایی قبول می شوند که از این جمع ممکن است حدودا ۱۲ - ۱۰ نفر به مدارس راهنمایی در زه کلوت بروند ، مابقی ترک تحصیل می کنند از دختران که یک نفر هم نمی تواند برود .

از شیوه حرف زدن محمدحسین فرامرزی می توان به میزان دانش و سوادش پی برد . البته نسبت به منطقه نمداد ، آدم جا افتاده و اهل درکی است . می پرسم :

ـ نشریه رودبارزمین را می شناسی محمد حسین ؟

می گوید : اختیار داری آغا ... ولی خوب اینجا که به دستمان نمی رسد . گاهی که گذرم به رودبار می افتد ، می خوانم .

حرکت می کنیم ، کاسه چشم ها مثل قدحی به خاک نشسته پر از عرق می شوند و می سوزند حدود ساعت 1 به چاه ابراهیم می رسیم .

رمضانی می گوید :

ـ توی این گرما نمی توانیم ادامه بدهیم ، ماشین جوش می آورد و در این جهنم کار دستمان می دهد . به خانه یکی از اهالی می رویم ، این قدر خسته ام که چشم هایم باز نمی شوند . به اثاثیه ته کپر که لم می دهم خستگی بر گرسنگی ام چیره می شود و وقتی برای ناهار بیدارم می کنند ، که ساعت از ۲هم گذشته است . به سمت گاوچاران و طبق نمداد حرکت می کنیم .

 گاوچاران

گاوچاران تنگه طویلی است با نخیلات فراوان که به دو بخش علیا و سفلی تقسیم می شود . منازل روستایی در ادامه تنگه جابه جا تجمع کرده اند ، جاده در تنگه پیچ می خورد و از حاشیه باغ ها می گذرد . مردم نمداد روش جالبی در کاشت نخیلات دارند . به تناسب سطح آب گودالی حفر می کنند که معمولا بین ۳ - ۱ متر عمق دارد و فصیل ( نهال نخل ) را در آن می کارند و نخل کم کم بزرگ می شود تا از دهانه گودال بیرون بزند و به خاطر اینکه ریشه اش در تماس با آب قرار دارد از آفت خشکسالی تا حدی در امان می ماند .

نزدیک به ۲۰۰ - ۱۵۰ خانوار در « گاوچاران » ساکن اند که نه برق دارند و نه خانه بهداشت و نه هیچ امکانات اولیه دیگری . سال گذشته مدرسه کوچکی در گاوچاران بالا ساخته شده که فکر می کنم هنوز به بهره برداری کامل نرسیده است . در تمام این مردم کسی سواد درست و حسابی ندارد و از میان تمام آنهایی که من دیدم هیچ کس خواندن و نوشتن نمی دانست . درست سر پشته ای سیاه و داغ که جاده « طبق » از کمرگاه شیبش می گذرد ، مجلس عروسی برپاست . جمعیت زیر آفتاب سوزان کنار سه چهار خانه سنگی - چوبی ایستاده اند ، ترمز می کنیم و به اتفاق سهراب و رمضانی به عروسی می رویم ، بی دعوت .

در عمرم صحنه ای تراژیک تر از این جشن ندیده ام . بیشتر به مراسم « مال امام » جنوبی ها می ماند که در جای دیگر به آبگوشت امام حسینی معروف است .

جوانی  ۲۴ - ۲۳ ساله موتورسیکلت هوندایی را بر شانه گذاشته و جمعیت به دنبالش کشیده می شوند .

عروسی در گاوچاران

دختری جوان که باید از نزدیکان داماد باشد ، ضبط صوتی را بر شانه گذاشته که صدای نوار « ساز و دهلی » اش به مکافات شنیده می شود . شارژ باطری های ضبط صوت تمام شده و صدای ساز و دهل نوار به شکل مضحک و دردناکی کش داده می شود گاه به شیون می ماند تا صدای ساز سرنا . مراسم « سر تراش » است و دارند سر داماد را که روی زمین سر دو پا نشسته ، اصلاح می کنند . پهلوی داماد می نشینم ، هر چه جک و لطیفه و طنز در آستین دارم رو می کنم ، اما لبانش به خنده باز نمی شوند . به بره ای می ماند که بخواهند او را در عروسی کسی قربانی کنند . نگاههایش آرام و نگران است و می توان عدم امنیت از آینده را به خاطر زندگی مشترکی که زیر بار سنگینش شانه سرانده در چشم های مظلومش درک کرد .

مراسن سَرتراش در گاوچاران

دو ، سه نفر از جماعتی که دور داماد حلقه زده اند ، دست می زنند و صدای دست زدن ها کم جان و ناهماهنگ است . آدم اگر دلش از سنگ هم که باشد به حال و روز این مردم گریه اش می گیرد . رو می کنم به پدر عروس و به شوخی می گویم :

ـ « پا اندازون » که می دهی قوم و خویش ؟

آهی می کشد که احساس می کنم از سنگ های سیاه داغ آنجا تفتیده تر است .

ـ اگر اوضاعی داشتیم این عروسی همین حال و روز را داشت ؟ نه تصدق ! .... نه ...

من هشت نانخور دارم که سالی یک بار برنج گیرشان نمی آید . گوشت که جای خودش ، برای جمعیت این عروسی که تو می بینی فقط یک گوسفند سر بریده شده ، تازه رب گوجه نداشتیم که توی غذا بریزند ، و دو من آردی هم که زنان پخته اند کفاف این همه آدم را ندارد . تو از یکایک این مردم سوال کن هیچ کس سواد خواندن و نوشتن ندارد تصدق . سال گذشته یکی از ما رفته بود به جزیره برای کار ، بگو خب !

ـ خب ...

ـ بیچاره سواد که نداشته می رود به دستشوئی ، زنانه مردانه سرش نمی شده سواد نداشته که تابلو در دستشوئی را بخواند ، می رود به دستشوئی زنانه تا کسی به کسی برسد مردم آنجا تکه تکه اش کرده بودند .

امسال تازه برای اولین بار مدرسه ای دایر شده تصدق ، بگو خب !

می گویم : خب

ـ آن هم در گاوچران بالایی ... ما در همین گاوچران پائین مدرسه می خواهیم . باور کن از همین نان خشک هم واجب تر است . شاید حدود صد بچه که باید بروند به مدرسه تصدق ، توی همین دره ها ول می گردند تا زمانی که امام خمینی زنده بود ، وضع ما روبه راه بود . بعد از امام خمینی دیگر کسی سراغی از ما نگرفت . کسیه ی آرد در اینجا ۱۴ هزار تومان است مسلمان خدا ... می دانی یعنی چه ؟ نمی دانی  تصدق ... نمی دانی...

کاشکی که ما افغانی بودیم قوم و خویش ... ما از افغانی ها هم بیچاره تریم .    

 

زیرون

سهراب ـ راهنمای ما ـ در آبادی گاوچاران می ماند راهنمایی دیگری پیدا می کنیم که موتورسیکلتی هوندا دارد و قرار است ما را به دهکده « زیرون » ببرد .

جاده از میان کوههایی می گذرد سیاه از تابش جهنمی آفتاب ، بی درخت و لخت و عبوس ، « زیرون » جاده ندارد و باید با موتورسیکلت به کوره راه مالرویی که از سینه کوه می گذرد و از پشت گردنه ای ناهموار بالا می رود ، بیفتیم که در پیچ های خطرناک آن مو به تن آدم سیخ می شود ، اما راننده انگار که در آسفالت اسلام آباد رودبار می راند . حرکت زیگزاکی موتورسیکلت آدم را به یاد بازی های کامپیوتری می اندازد که با اضطراب و هیجان ، هر آن امکان دارد که به موانع تازه و غیر قابل پیش بینی برخورد کنی . راننده گردنش را می کشد عقب و می پرسد ، می ترسی ؟

ـ ابدا ...

در حالی که در شیب تند و هراس آور کوره راه هر لحظه منتظرم از کوه پرت شویم . به زیرون می رسیم . آبادی ای عشایر نشین با خانه های سنگی که انگار با فلاخن به دور و اطراف دره و سینه کوه پرتشان کرده ای ، در میان تنها باغ نخل آبادی که حدود ۲۰ نخل ثمری و « نوزن » دارد ، پیاده می شویم . از شیب دره بالا می آییم و راننده ( صدا ) می کند که :

ـ هووو .... ی ، بیایین فیلمبردار آمده ،

جماعت از هر طرف مثل مور و ملخ سرازیر می شوند ، خیلی ها با پائی برهنه ، سینه ی پاهای عریانشان که بر سنگ های برنده ی تفتیده که به دم کارد می مانند می نشیند ، ناخودآگاه چشم هایم را می بندم . بعضی ها از تایر ماشین و موتور برای خودشان کفش درست کرده اند .

طولی نمی کشد که جمعیت زیادی از زن و مرد و بچه دم در خانه « درویش سلیمی نیک » تجمع می کنند . می پرسم ، درویش چند تا بچه داری عمو ؟

می گوید : ۱۷ بچه و دو زن

می گویم : درویش خونه سوخته ، چطور این همه بچه را اداره می کنی ؟

می گوید : با ۱۱ گوسفند و ۱۵ درخت خرمای خشک

ـ هر چند وقت یکبار گوشت می خورید ؟

ـ پارسال کالا برگ دادند چند کیلو گرفتیم .

ـ درویش خدا وکیلی چطور از عهده خرج و مخارج این همه آدم برمی آیی ، حتما درآمد بهتری داری که ...

می گوید : از خدا که کسی بالاتر نیست ، به همان خدایی که تو می شناسی فقط با نان خشک گذران می کنیم ، تو که محلی هستی بنویس به این رئیس جمهور به این رئیس ها که همان قدر که به بی سرپرست های دنیا کمک می کنید به این « زیرون » هم توجهی بکنین ، خدا را خوش نمی آید . یا هم بنز ( کامیون ) بیارین همه را بار بزنین ببرین جای دیگری بریزین روی هم آتش بکشین ، شاید بمیریم و راحت بشویم به نظر تو دولت یعنی این قدر ذلیل است که نمی تواند موتور آبی در جایی از این همه بیابان خدا نصب کند و ما را ببرد اسکان بدهد از این همه مصیبت رها شویم ؟

درویش و زن و بچه اش

« زیرون » آبادی است با 42 خانوار در دره ای پرت و محصور در میان کوههای بلند، بدون مدرسه و جاده و برق و ... چند پسر بچه دبستانی به روستایی دیگر برای تحصیل می روند و مابقی بچه ها از درس و مدرسه محرومند .

« دوستمحمد قدرتی ، مردی است پا به سن . آرام کنارم می نشیند ، می پرسم :

ـ تو چند تا بچه داری دوستمحمد ؟

ـ ده تا بچه دارم و دو زن . دو تا از بچه هایم تازه می روند به کلاس اول مدرسه ،

ـ چند گوسفند داری دوست محمد ؟

ـ ده تا

ـ من از جنس خودتانم دوست محمد ، آمار کم می دهی خالو .

ـ اگر از ده تا زیادتر باشند ، بشوند خرج گور و کفن خودم و بچه هام تا باور کنی ، نا صادقی تو گفتارم نی ، کذب و دروغ را خدا نصیب من یکی نکند .

ـ شوخی می کنم ناراحت نشو

ـ اسمت چیه ؟

ـ منصور

ـ منصور ! یعنی مَیار شیر مادرت . کاری بکن که همین بولدوزر جاده ما را بزند ، حداقل بشود کیسه آردی به این خراب شده سر کنی . تو به جوانی ات قسم ، کاری بکن ...

ـ راستی نمی شود کاری کنی که من بیایم به دستفروشی ، طرف های اسلام آباد ؟

ـ نه ... دوستمحمد ، نه

ـ چرا ؟

ـ چون تو درآمدت که بیشتر بشود ، می روی باز هم زن می گیری ، خدا را خوش نمی آید .

ـ نمی گیرم ، به جان خودت ، به همین شهد شیرین کار نمی گیرم .

ـ حسابی در کار شما مردان « زیرون » نیست، می بینی در همان جا شدی پا نُمزادی ....

ـ قول شرف می دهم که نگیرم ، به جان خودت .

این قدر صاف و ساده است که شوخی ام را جدی گرفته است ، می گویم :

ـ دوست محمد می دانم ... می دانم

ـ منصور !

ـ بله

ـ به جان خودت نه در رژیم شاه و نه در عهد جمهوری اسلامی و نه در دوره ی استاندار ، کاری برای ما نشد .

ـ حالا وضع فرق کرده دوستمحمد ، همه چیز درست می شود . به خدا توکل کن ، مسئولان ما آن قدرها هم که تو فکر می کنی بی درد نیستند . از جنس خود همین مردمند .

دوست محمد

ناصر قدرتی می پرد توی صحبت من : قوم و خویش ، گوش بده اینجا گوش بده ،

ـ من ۸ بچه دارم با خودم روی هم رفته می شود ده تا ، به وجدان قسم گوش کن . سی تا گوسفند داشتم توی یخبندان تلف شدند .

علف و یونجه و جو نداشتیم ، مجبور شدم « سر بُش » گزشان بدهم ، مانده ۵ گوسفند ، فقط ۵ تا ، به وجدان قسم از رژیم محمدرضا شاه که برای اول بار تیغ به صورتم کشیدم تا حالا که سه رجیم ( رژیم ) گذشته هیچ چیزی به ما نرسیده ، می گویم:

ـ مشهدی ناصر سه رژیم نه ، دو دوره ، انقلاب که شد و جمهوری اسلامی که آمد همه جا بدبختی و فقر و نداری و بی امکاناتی وجود داشت کم کم همه چیز دارد رو به راه می شود .

ادامه می دهد :

ـ تازه ! شناسنامه هم دارم ، بروم بیاورم نشان بدهم ؟

ـ لازم نیست ، مشهدی ناصر ، معلوم است که تو کارت به حساب است و شناسنامه هم داری .

ـ به وجدان قسم گوش کن . سنم در شناسنامه سی سال است ولی خودم 65 سال دارم . رفتم به کمیته امداد ،.... آقای ... دستی به ریش سفیدم کشید و گفت : تو که از من جاهل تری ( جوان تری )، گفتم بابا دیسک کمر دارم . گفت ، برو بیل بزن کار کن ، گفتم : خیر ندیده ! سنگ بکشم در این کوهستان خدا ؟

تازه من که کارم به حساب است و شناسنامه دارم ، این عزیز را می بینی ، دو زن و سه بچه دارد و هنوز شناسنامه ندارد و به شام شب هم محتاج است ، بالای 60 سال سن دارد . به وجدان قسم ، به جان خودت .

می گویم : عزیز تو هم که دو زنه شده ای ، چرا آخه ؟

ـ وقتی یکی شان مریض شد ، چه کار کنم ؟

ـ هیچی ، تند تند زن بگیر .

پسر بچه ای با لباس های پاره و نخ نما که کفشی از جنس لاستیک ماشین به پا کرده ، سینی چای را جلو جماعت می خزاند ، می پرسم :

ـ اسمت چیه ؟

ـ مَسود ( مسعود )

ـ مسعود چند سالته ؟

ـ ده سال

پدرش می گوید :

ـ این هفت سالشه آقا ، نمی داند

ـ مسعود کدام درس برایت جالب تر بود ؟

ـ درس بابا و مادر

ـ بلدی بابا نان داد را تا آخر بنویسی .

حق به جانب می گوید، ها ... و روی خاک با سر انگشت ، درشت می نویسد ، نان ......

ـ مسعود خورش سبزی خوردی ؟

ـ نه ، چیه؟

ـ بستنی چطور ؟

نه

ـ ساندویچ ؟

ـ نه

ـ بهترین غذایی که خوردی چه بوده ؟

ـ نان و خرما

ـ مسعود راستش را بگو ، تو حالا دیگر داری می روی مدرسه .

ـ آغا رهود ...

ـ رهود چیه ؟

برگ درخت انجیر کوهی که بپزند و با پیاز و دارو و دوا ( ادویه ) قاطی بکنند ، نخوردی ؟

ـ می گویم چرا ... مسعود جان ، بارها ....

*               *               *

برمی گردیم . نور چراغ موتورسیکلت در تلاش است تا باریکه ای از تاریکی شب را روشن کند . لبه های قطعه ای از سقف آسمان پر ستاره در بالا ، روی ستون کوههای بلند خزیده است . در سینه کشی موتورسیکلت از حرکت باز می ماند ، پیاده می شوم . نفس راحتی می کشم از پس این همه اضطراب ، سر گردنه دوباره سوار می شوم . صدای ترمز موتور در شیب تند کوه روی ذهنم انگار شیار می کشد ، راننده می پرسد : نمی ترسی ؟ می گویم :

ـ ابدا

فرشی بیرون از خانه پهن کرده اند . رمضانی می گوید :

ـ خسته نباشی

می گویم : دارم از خستگی هلاک می شوم .

پیاله ای چای پیش رویم می گذارد .

ظریف سابکی مردی است ۳۷ ساله که دو زن و شش بچه دارد . جمعا با برادرها و پدرش ۲۰ گوسفند دارند و بیخ تنگه « زیرون » پائین . زندگی می کنند . ظریف مرد خوبی است . مهربان و گرم و ساده ، از آن دسته از آدم ها که واقعا می شود بهشان گفت نجیب ، در تلاش است که با تمام وجود به ما سخت نگذرد .

دختری حدودا ۱۴ - ۱۳ساله ، فانوس دود زده گازوئیل سوزی را می گذارد پیش روی ما ، می پرسم :

ـ بچه بزرگته ؟

می خندد

ـ نه ، زنمه

ـ ظریف تو چرا دو زنه شدی ؟

ـ نمی خواستم زن بگیرم ، زن اولی ام مریض شد ، ناراحتی اعصاب پیدا کرد . هوش و گوش درستی برای جمع کردن بچه هایم نداشت ، گفتم : زنی بگیرم تا حداقل بچه هایم را جمع و جور کند .

توی دلم می گویم :

ـ ای خدا ، این دختر که هنوز خودش بچه است ، دخترانی به سن و سال زن ظریف در شهر ، هنوز شب ها را با عروسک هایشان می خوابند .

حشرات به سمت فانوس هجوم آورده اند ، ظریف به زنش می گوید : فانوس را جابه جا کن ، ممکن است عقرب و کژدم پیدا بشود .

می پرسم :

ـ ظریف اینجا هم از این حشرات پیدا می شود ؟

می گوید :

ـ تا دلت بخواهد ، خیلی ها با سم همین حشرات نابود شدند .

می گویم :

ـ مثلا ؟

ـ هی خیلی ها مثل پسر اکبر که ۱۶ سال داشت و در جا مُرد ، یا دختر محمود کُنار که حدودا ۹ -۸ ساله بود ، باز دختری از محمود پوتار ۱۶ - ۱۵ ساله به نیش کژدم مرد . مراد دلمراد که چهار گوسفند کشتند و به پوستش کردند اما فایده نکرد .

این فقیر محمد را می بینی ؟

فقیر محمد پیرمرد ریز نقش ساکتی است که زانوهایش را بغل کرده و به دیوار سنگی خانه تکیه کرده است .

ـ دختر همین فقیر محمد ۱۸ سال دارد ، کژدم نیش اش زد . حالا هم کور است و هم فلج ، بدبخت فقیر محمد دو دختر بلوقاتی ( به بلوغ رسیده ) فلج در خانه دارد ، یکی به خاطر نیش کژدم و دومی هم سقف خانه آتش گرفت و سوخت .

از زن ظریف که درگیر و دار آشپزی است ، می پرسم :

ـ دادا ( خواهر ) کژدم روزها در خانه به چشمتان می خورد ؟

می گوید :

ـ خواه ناخواه هفته ای یکی دو بار می بینم . بیشتر وقت ها که جارو می کنم می بینم ، ولی البته که کار خداست ، آسیبی به ما نمی رسد .

ظریف می گوید :

ـ این حبیب را می بینی ، پسر همسایه ماست ، شاید روزی یکی دو تا می بیند . یکبار الماس همین حبیب را نیش زد . به پوست گوسفندش کردند و رساندنش به دکتر سالم شد . کسانی را که با نیش الماس سر و کار داشته اند ، حتما سرشان عیب کرده . برادر من ، ماهی ، دو ماهی یکبار می بینی یک روز تمام مغزش اصلا کار نمی کند . پوست ناحیه ای از بدن را که این حشرات نیش می زنند کاملا می پوسد . مرگ اینجا یک چیز دم دستی است قوم و خویش .

یاد شعری از « لورکا » می افتم که :

« هر روز در گرانادا

هر عصر

کودکی می میرد »

می پرسم حبیب کلاس چندمی ؟

ـ اول

چند سال داری ؟

ـ 10 سال

فقیر محمد می گوید :

ـ اشتباه می کند این ۱۲ سال دارد .

می گویم ، فقیر محمد خودت چند سال داری ؟

ـ هی .... از هفتاد به بالا

ـ از شهرها کجا را دیده ای ؟

ـ زه کلوت

ـ زه کلوت که بخشه فقیر محمد ، شهر نیست .

ـ چه می دانم ، گاهی سالی یکی - دو بار رفته ام شصتی بگیرم .

یعنی تمام سال های زندگی تو در همین تنگ نمداد گذشته ؟

ـ فقط توی همین تنگ « زیرون » ، آن هم با ظلم و جور خوانین و ارباب ها و دزد و راه بند و خشکسالی و ....

می دانم که پشت پرس و جوهای مکرر رمضانی در مورد روستای طبق نیتی نهفته است . شام که می خوریم بیخ گوشم می گوید :

ـ رانندگی ات خوبه ؟

می گویم :

ـ بد نیست ... چرا ؟

ـ به خاطر اینکه اگر یکی مان ناکار شد ، دومی بتواند به خراب شده ای جسدمان را سر کند . با این اوضاعی که تعریف می کنند حسابی در کار نیست ، علیمرادی . نمی خواهم بچه هایم یتیم بشوند .

از راهنما که حالا خیلی دوست شده ایم ، می پرسد :

ـ تا طبق خیلی مانده ؟

راهنما می گوید : بیش از یک ساعت .

رمضانی در میان اصرار صاحب خانه که از ما می خواهد همان جا استراحت کنیم ، برمی خیزد و فقیر محمد به طعنه می گوید :

ـ هر کدام از دولتی ها که پایشان به این خراب شده می رسد از ترس کژدم می زنند به چاک ، مثل همین راننده های بولدوزر ...

*

شب است و سکوت و جاده و وهم . راهنما از وجب به وجب گردنه ها ، پُشته ها ، دره ها ، خاطره ای دارد از قتل ، مرگ ، شرارت ، عروسی ، جنگ نامش حسین است و جوان خوبی است ، اما عادت دارد که به هر حرفی بخندد ، به خیالش که برایش لطیفه تعریف می کنیم . مثلا اگر رمضانی بگوید : بنزین ذخیره را هم ریخته توی باک ، حسین غش غش می خندد . شَتَرق می زند روی شانه رمضانی و می گوید : عجب رمضانی هستی تو ...

با من که تقریبا هم سن و سال است دیگر بیش از حد خودمانی شده ، از ترس ضربه های دستش سعی می کنم کمتر حرف بزنم ، چون درست در لحظه ای که به شدت ذهنم درگیر است ، محکم می کوبد روی شانه ام . که :

ـ عجب منصوری هستی تو

و غش غش با همان سادگی خاص اش می خندد .

سر یکی از پیچ های جاده ی خاکی حسین به رمضانی می گوید :

ـ سعی کن زودتر از این گردنه بگذریم ، خطرناک است .

می پرسم :

ـ یاغی و اشرار و گردنه بگیر دارد ؟

می گوید :

ـ نه علیمرادی ، جن

اینجا جن معروفی دارد به هیئت آدمی قد بلند و سفید پوش که نیمه شب ها می افتد دنبال آدم ، به خصوص توی همین پیچ ، ترمز که کنی محو می شود و راه که می افتی دوباره جان می گیرد و تا آن طرف گردنه ول کُن نیست .

می پرسم :

ـ تو تا به حال دیدیش ؟

ـ نه، من معمولا نیمه شب از این جاده سفر نمی کنم ، ولی برادرم را دو بار همین جا تعقیب کرده .

لیست بالا بلندی از آدم هایی را که جن دنبالشان راه افتاده ، ردیف می کند .

می گویم :

ـ آقای رمضانی چند لحظه ترمز می کنی .

سرم را از اتاقک ماشین بیرون می کنم و فریاد می کشم :

ـ هوووو... ی

و رو می کنم به حسین :

ـ آن طورها هم که تو فکر می کنی، نیست. می بینی که ....

(واقعیت و توهم در این سرزمین چنان در هم تنیده شده اند که به سختی می توان از هم جدایشان کرد ، تو هم و متافیزیک در اینجا از جنس کار و فضاهای آثار رئالیسم جادویی ادبیات آمریکای لاتین نیست .

همه چیز ملموس و حقیقی است ، به طوری که نمی توان موجودات خیالی را از زندگی واقعی مردم جدا دانست ... )

دیروقت شب است که خسته و کوفته و غبار آلود به روستای « طبق نمداد » می رسیم از میان تپه های دور دست چراغ قوه ای مدام علامت می دهد . توجهی نمی کنیم ، به خانه کریم سابکی می رویم . صاحبخانه بیدار می شود، جایی پهن می کنند ولو می شوم و اگر نه کژدم و الماس اژدها هم که بیاید ، نمی توانم از جایم تکان بخورم .

*

ساعت 6 صبح بیدار می شویم ، تمام بدنم کوفته است ، دستم به نوشتن نمی رود . صبحانه می آورند چای شیرین با نان تنوری ...

« طبق » از جمله قلعه های کوهستانی - طبیعی است که بر روی آن آثاری مشابه آثار زندگی گذشتگان در  قلاع کوهستانی . کویز ، زاخت ، سموران و ... وجود دارد . جالب اینجاست که تمامی این قلعه ها در امتداد هم به طول صدها کیلومتر ادامه رشته کوه جبالبارز قرار گرفته اند ، همه آنها ذوزنقه ای شکل اند و جنس سنگشان تقریبا یکی است .

در حاشیه « طبق » دره ای است سرسبز از باغ های انبوه نخل که از روستای « عباس آباد » در جنوب تا « دازان » در شرق به طول ۱۳ - ۱۲ کیلومتر کشیده شده است .

زندگی در آبادی « طبق » اگرچه طاقت فرسا که نسبت به بسیاری از روستاهای دیگر بهتر است . « طبق » در آن حدود مرکزیت دارد و با ۱۵۰ خانوار ، فاصله اش تا شهرستان اسلام آباد ۱۶۰ کیلومتر و تا کهنوج ۲۳۰ کیلومتر است .

کریم سابکی متولد ۱۳۳۸ است . دو زن و ۱۵ بچه دارد که جمعا خانواده ای ۱۸ نفره محسوب می شوند ، به قول خودش ۴ مردینه و باقی همه دختر ...

می پرسم :

ـ کریم با این همه نداری چرا شده ای دو زنه ؟

ـ در این حدود رسم است . مثلا در بین ما سابُکی ها چهار برادر هستند که ده زن گرفته اند ، یعنی دو تایشان سه زنه و دو نفر دیگرشان دو زنه است .

رو می کنم به زن کریم که :

ـ تو چرا زن دوم کریم شدی دادا ؟

ـ ای برادر، دخترها زیاد هستند و مردها کم . وقتی نان نیست بخوری ، مجبوری بشوی زن دوم ، کسی مثل این . چاره ای نیست .

کریم می خندد :

ـ حقیقت این است که زن در تمام این مناطق مفت است و شراب مفت را قاضی هم می خورد . نه مهریه ای ، نه خرج و مخارجی ، چرا نگیریم قوم و خویش ؟

البته می دانی زن اولم مشکل اعصاب داشت .

با خودم می گویم معلوم است که با این حال و روز ، زن های بیچاره دچار افسردگی ، ناراحتی اعصاب و ... بشوند .

از زنی حدودا ۳۵ ساله که کنار زن کریم نشسته ، می پرسم :

ـ دادا تو هم هوو داری ؟

می گوید :

ـ خد را صد هزار مرتبه شکر که شوهر من معتاد است و در توانش نیست زن دوم بگیرد .

سرش را می اندازد پائین و ریز می خندد .

می پرسم :

ـ سابُکی ، اوضاع مردم اینجا بهتر از آبادی های دیگر به نظر می آید .

می گوید :

ـ اَی ... توی تمام خانه های این آبادی بگرد ، نه برنج می بینی ، نه گوشت و نه روغن . روغن یک کیلویی در اینجا ۳ هزار تومان است . قند هر کیلو ۱۵۰۰ تومان . بنزین هر لیتر ۱۲۰۰ تومان قیمت دارد . اگر کسی مریض بشود ، ۲۰ لیتر بنزین لازم است تا او را به جایی برسانند . کرایه ماشین تا شهر صد هزار تومان است .

در تمام این منطقه ببین چند روستا هست ، فقط دو ماشین وجود دارد که یکی شان هم خراب است . مردم فقط آرد می خواهند جناب ، فقط آرد . مسئولان تنها محبتی که می کنند ، به این مردم نان خشک و خالی برسانند . ما روستایی ۱۵۰ خانوار هستیم که هنوز شورا نداریم ، دهیار نداریم . شرکت عشایری ما در کهنوج است یعنی در ۲۳۰ کیلومتری اینجا ، حالا برق و بهداشت و .... بماند .

همه اهالی آبادی جمع شده اند ، بعضی ها در مورد جوانی بی گناه حرف می زنند که به تیر کلاشنیکف کسی بدون هیچ جرم و تقصیری در همان حدود کشته شده است .

از پیرمردی می پرسم :

ـ اسمت چیه خالو ؟

کریم می گوید :

ـ این سعیده ، شناسنامه ندارن ، نه خودش نه هم بچه هاش .

ولی من دارم .

می پرسم :

سعید فامیلت چیه ؟

می گوید :

ـ مگر من شناسنامه دارم که فامیل داشته باشم ؟ از آنجا که نام پدرم « گَزَل » است ، مردم می گویند سعید گزل .

ـ چطور تو تا به حال نتوانسته ای شناسنامه بگیری ؟

ـ هر چه داد خواه می کنم ، نمی دهند . شورا و دهیار هم که نداریم امضاء بکنند . اینجا خیلی هستند که نمی دانند شهر در کدام جهت است . زن های زیادی به همان خدایی که تو می پرستی شهر ندیده اند ، یعنی تا همین شهر اسلام آباد هم نرفته اند .

ـ اگر تو بخواهی بچه هایت را عروس و داماد کنی ، تکلیفت چیه ؟

ـ هیچی .... چه می دانم . پولی که بتوانم بروم دنبال شناسنامه به شهر ندارم .

*

آبشور

بر ترک موتورسیکلتی سوار می شوم و به قصد روستای « آبشور طبق » حرکت می کنیم . چند خانه سنگی در پشته ای سیاه و برهنه ، تا چشم کار می کند کوه و دشت ، لخت و خالی از علوفه است ، دریغ از بوته گیاهی سبز ....

در آبشور حدودا ۲۰ خانوار ساکن اند که از نقاط « هُرجون » ، « درمشکی » و « میلک گِفته » که با خود آبشور حدودا ۱۵ - ۱۰ کیلومتر فاصله دارند برای بردن آب می آیند . آن هم از چاه که با دلو کشیده می شود . هم برای استفاده آدم ها و هم دام ها . بچه هایشان باید به مدرسه در روستای طبق بروند که حدودا ۲۰ کیلومتر تا آنجا فاصله دارد .

« جَنگی سابکی » مردی است بلند و سبزه که در حال حفر چاهی در همان حوالی است ، چشمش که به ما می افتد ، کارش را تعطیل می کند . جنگی از جمله آدم هایی است که در همان نگاه نخست می توان به بلند نظری و نجابتشان پی برد . می گوید :

ـ برای کمک به این مردم شاید ده بار به اداره مستضعفی رفتم اما فایده ای نداشت .

زهرا سابکی پیرزنی است که نمی تواند خوشحالیش را از دیدن ما پنهان کند .

می پرسم :

ـ بی بی چند سال داری ؟

ـ خدا بهتر می داند بی بی . خدا بهتر می داند. من که شصتی نگرفته ام بدانم سن و سالم به چه حدودی است .

ـ به شهر هم رفتی تا به حال ؟

ـ مریضم بی بی ، سالی یکی دو بار می روم به دُگدُر ...

می گویم :

ـ این جاده را می بینی ؟ تا اینجا چند کیلومتر بیشتر فاصله ندارد ، به کُشت رسیدیم تیغش نزدند .

از محمد افسری که با موتورسیکلت مرا به دهگاهشان آورده ، می پرسم :

ـ محمد چند تا بچه داری ؟

می گوید : 5 تا ، دو تایشان البته دوقلو هستند .

مگر تو متولد چندی ؟

ـ نمی دانم ولی شناسنامه ام هست ببین .

متولد پنجاه و هشت است .

به شوخی می گویم :

ـ محمد کاکا من ۳۱ سال دارم با این همه خرج کمرشکن نمی توانم زن بگیرم ، تو ماشاا... 5 بچه داری ؟

ـ تو جُریت ( جرات ) نداری ( می خندد )

عده ای دارند با دلو برای گوسفندان از چاه آب می کشند . ( ناخودآگاه به یاد داستان های صفحات اول عهد عتیق می افتم ) محمد می گوید :

ـ در تمام این مردم کسی سواد ندارد . قرآن می داند من دیروز دنبال کسی گشتم درخواستی برایم بنویسد ، پیدا نشد . می دانی اگر از همین موتورهای کوچک بنزین دولت به ما می داد ، همه مشکلات ما حل می شد . مُردیم از بس که با دلو آب کشیدیم ، می توانستیم به قدر دام هایمان علوفه بکاریم .

می گویم ، محمد اگر دولت به تو برسد دو زنه که نمی شوی ؟

ـ نه ، غلط می کنم .

می گویم ، بلا نسبت باشد .

موتورسیکلتی از را می رسد . « جَنگی » را به کناری می خواند و بیخ گوشش چیزی می گوید . « جَنگی » معذرت خواهی می کند که کاری فوری برایش پیش آمده و باید حتما برود . حتی فرصت نمی کند لباس هایش را عوض کند .

می پرسم : جَنگی اتفاقی افتاده ؟

اول سرش را به علامت نه بالا می آورد ، بعد فکری می کند و می گوید :

ـ تو که محلی هستی ، از خودمانی، زنی می خواسته سم بخورد و خودکشی کند که ناگهانی متوجه اش شده اند ولی مثل اینکه دست بردار نیست ، می خواهد خودکشی کند .

*

با موتورسیکلت به طبق برمی گردیم . پیرمرد رمضانی کنار جاده در زیر آفتاب سوزان منتظر است . بنزین مان ته کشیده و نمی توانیم بیش از این ادامه بدهیم ، آن طور که می گویند آبادی های بسیاری وجود دارند که اوضاعشان بسیار وخیم تر است .

برمی گردیم و در حالی نمداد را پشت سر می گذاریم که آرام آرام در همان غبار متراکم اندوهبار محو می شود .

در پایان قبل از هر چیز لازم است که از احمد یوسف زاده تشکر کنم به خاطر انگیزه ای که برای سفر به نمداد و تهیه این گزارش در من به وجود آورد و همین طور از آقای رمضانی راننده که تمام سختی ها را بدون کوچکترین شکوه و گلایه ای تحمل کرد . از آقای رهبر ، رئیس محترم اداره راه که وسایل نقلیه در اختیارمان گذاشت و از شما خوانندگان عزیز و محترمی که در این گزارش با ما همراه و همسفر بودید .

پایان

+ نوشته شده در 15:38 توسط موسی یوسف زاده .